1- شاید پنج سال پیش. یک روز از خواب بیدار شدم و همانطور که توی
رختخواب بودم احساس کردم دیگر نمیخواهم زنده باشم. دلم میخواست بمیرم، نه برای
اینکه راحت بشوم، برای اینکه راحت باشم. حوصلهام از زندگی و همهی بالاوپایینها
و خوشیها و لذتهایش سَررفته بود. دقیقاً همینقدر مبتذل و دمدستی.
خوب
یادم است که پنجشنبه بود. تعطیل بودم و با اینکه روزم به کمککردن در کارهای
خانه و خرید بیرون میگذشت، عملاً در همان فکری که صبح توی خوابوبیداری بهسرم
زده بود غرق بودم: دلم با تمام وجود میخواست بمیرم و احساس زنبوری را داشتم که با
میلورغبتِ بسیار توی شیشهی عسل گیرکرده و حالا دارد آرامآرام توی عسلها فرو میرود.
هیچ حس بدی نداشتم و برعکس، خوشحال هم بودم از این فرورفتن.
شب
توی خواب دیدم که سوار تاکسی شدم و صندلی عقب نشستم. کمی جلوتر مسافران دیگری
سوار شدند؛ یکی عقب پیش من و دیگری صندلی جلو نشست. راننده داشت حرف میزد که بغلدستیِ
من خواست پیاده شود. مردی که جلو نشسته بود بهراننده گفت: «پس بذار من برم عقب
بشیم!». من که به این حرف مشکوک شده بودم، سرم را بالا آوردم که ببینم چرا میخواهد
برچسب:
نویسنده: حامد بختیاری
تاريخ: چهارشنبه
4 اسفند
1395 ساعت: 21:05