خرید بک لینک
به مادربزرگ و یکی از عموهایم وابستگی شدیدی داشتم. هر دو به بدترین شکل ممکن و بعد از تحمل بیماری و درد بسیار، در سنی که هنوز برایشان زود بود مُردند. با اینکه مُردنشان مرا به شدت اندوهگین کرد ولی بعد از مرگشان چیزی نگذشت که به نبودنشان عادت کردم. حالا هم که یادی از آنها میکنم خیلی ساده میگ

برچسب: نویسنده: حامد بختیاری تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 0:21

1- شاید پنج سال پیش. یک روز از خواب بیدار شدم و همانطور که توی رختخواب بودم احساس کردم دیگر نمیخواهم زنده باشم. دلم میخواست بمیرم، نه برای اینکه راحت بشوم، برای اینکه راحت باشم. حوصلهام از زندگی و همهی بالاوپایینها و خوشیها و لذتهایش سَررفته بود. دقیقاً همینقدر مبتذل و دمدستی. خوب یادم است که پنجشنبه بود. تعطیل بودم و با اینکه روزم به کمککردن در کارهای خانه و خرید بیرون میگذشت، عملاً در همان فکری که صبح توی خوابوبیداری بهسرم زده بود غرق بودم: دلم با تمام وجود میخواست بمیرم و احساس زنبوری را داشتم که با میلورغبتِ بسیار توی شیشهی عسل گیرکرده و حالا دارد آرامآرام توی عسلها فرو میرود. هیچ حس بدی نداشتم و برعکس، خوشحال هم بودم از این فرورفتن. شب توی خواب دیدم که سوار تاکسی شدم و صندلی عقب نشستم. کمی جلوتر مسافران دیگری سوار شدند؛ یکی عقب پیش من و دیگری صندلی جلو نشست. راننده داشت حرف میزد که بغلدستیِ من خواست پیاده شود. مردی که جلو نشسته بود بهراننده گفت: «پس بذار من برم عقب بشیم!». من که به این حرف مشکوک شده بودم، سرم را بالا آوردم که ببینم چرا میخواهد

برچسب: نویسنده: حامد بختیاری تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 21:05

صفحه بندی